در نامه در گلبرگ چشمم
در بوته زار خواب های شیرین
در جالیز خنده های بارانی
در خاک نم ساحل
می نویسم به یاد تو می نویسم به یاد تو
می نویسم قالی سرخ چشمم
در بی نهایت شعر تو روان زمین است
می نویسم ارغوانی نور و بلور من
آویزان خلوت توست
می نویسم نقش تلخ غروب تنهایی
به عشق تو حریر آفتاب می شود
می نویسم می نویسم می نویسم
که شبنم لاله زار خیال تو مرا آرام نگه می دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/10/29ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن.
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.
عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.
آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در جمعه
1388/10/04ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
سبوی ناز خیالم
نگار شعر به راهم
دلبرانهء نت بارانم
قاصدک آینه ای مهتابم
از دور دست در چشم عشق از تو می نویسم
از طعم واژه های خوب در تو کهکشانی می شوم
در وزن شبزارهای سحر از تو خواب پر طراوت می بینم
در فصل خوب حضور تو گل نوش روزگار می شوم
در بامداد پلک تو گیسو کمند آسمان می شوم
لب به لب فریاد در بال باران از تو می نویسم
می نویسم تا سرخ واژه های اشکم
در دامن گیس طلای بازوان تو طنازی کند
می نویسم تا رویای با تو بودن
میعاد گاه معراج ترانه های خوب باشد
آری می نویسم در کلامم تویی
در رویایم تویی
آری
دنیایم تویی.
+ نوشته شده در شنبه
1388/09/21ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
در آینه می نویسم از غبار اندوهی شب های سرد
در شب می نویسم از تحریم واژه های سرخ
در قلم می نویسم از افت و خیز اشک های بر باد رفته
در گل می نویسم از حریر رویاهای ویران
در ققنوس می نویسم از وحشت سایه های بی عبور
در عشق می نویسم از تندی عابر در وهم نور
در دل می نویسم از فاصله ها از رنج مسافت ها
در اشک می نویسم از افسون افسانه ها از رویای حادثه ها
در غم می نویسم از الفبای دل خون ستاره های پر درد
در شعرم می نویسم از قحطی گل واژه در ملکوت ترانه های ناب
می نویسم می نویسم
از سنگلاخی واژه های پیر می نویسم بر سرای دوست
که حکمت آینه ای خلوت چشمم قمار خانهء اوست
می نویسم کاش رفتن بهانه می بود برای دیدن
کاش نوشتن بهانه می بود برای تا ابد خندیدن
می نویسم کاش دل او تفسیر قفس من بود
آخرین پردهء عشق تحریم فاصله در نفس من بود.
+ نوشته شده در شنبه
1388/09/07ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
آینه ها را می شکنم در خود گریه می کنم آرام و صبورانه
در غم خویش می نالم
می دانم که شاعرانه های شعر تو
حبس نفس های بیگانه س
پس سیلاب نزن بر نگاهم
من اسطورهء شکست خوردهء خاطره هایم
آینه ها را می شکنم در خود گریه می کنم و
آواز سرد شالیزارهای آشنایی می شوم
با خود در اندوه در آه در اشک قدم می زنم
حرف می زنم
ناله می کنم اشک می ریزم
حرف دل می گویم اما نه با تو
آری نه با تو
با قاصدکی مهربان
با قدیسه ای زورق پوش
با گیس بلندی شاعر
آری در لمس حضور بی امانش
اپرای دلنوازی می نوازم
نمی دانی در پنجرهء نیم نگاهش
چه سبک بالی می کنم
دل که به حرف می آید
خاطره ها دلم می سوزاند
اما اوست که در
معراج احساس مرا کمی آرام می کند .
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/08/26ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
غزلک ِگیس پریشان
لب تلخ واژه های درد بود
ماه بختش پلاسیده
گرمای درونش بی اندازه سرد بود
معنای نگاهش
وسعت اندوهی خاطره ها بود
در بن بست روزگار
آرزویش زاغهء پنجره ها بود
هم پرواز خوبش
لحظهء عریان ناله بود
دستان تکیده اش
هم واژهء چروک پیاله بود
غزلک در هق هق آینه
به جستجوی باران بود
چشم در چشم باد
ایثار لبخندش
معنای رنگین کمان بود
در خاموشی شب و غزل
ذهنش تراوش رهایی داشت
کبوتر به کبوتر:خدایا:
او هم شاید خدایی داشت.
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/08/12ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
روزگاریست واژه در دست ,گنگ خیالم
نمی پردازد ذهن قابی از اندوه روزگارم
قطره اشک شاعری تنها همزاد واژه هایم
تنهای تنها ماندم در غزلسرای نگاهم
آواز ,اشک , هجران , درد
یادگار آشنایی غریبه س
طعم تلخ روزگار بر مشامم پیچیده س
تا فلک توان دارد خاطرم می آزارد
ندانم بهر چه ولی گویی من
فلک شدهء خاطره هایم
خاطره هایی در قاب غم اندود تنهایی
خاطره هایی به سپیداری درد های آشنایی
+ نوشته شده در جمعه
1388/08/01ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
شبی در چنار آرزوهام قدم زدم
ململی اقیانوس دنیایی مهتاب
در چشمم ورق زدم
زورقی شاه توت رسیده
از گیسوی بلند خواب به دست گرفتم
و دویدم، از پس آینه ها دویدم
بغضی شبیه نارنج های سبز خیال دیدم
دلتنگ شدم
آویختم اشک از گونه
لبریز غصه شدم، افسردم
تازیان زدم بر قاب خاطره هایم
شکستم در خود
آواری از لهجهء بیقراری های تن شدم
در هالهء قنوت پلک
در وحشت خورشیدکی عشق
رعشهء قدمزار های پنهانی
را در بوی رویا پنهان نمودم
و از چنار آرزوهای خویش بر خواستم.
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/07/19ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
فریاد می زند صخره آواز می کند باد
گیسو می افشاند مهتاب
رخ می زند بر چشمم اشک
در نوایی خاموش می سراید پنجره:
هم پای خاک خوبم
آزادی کجایی؟
که بینی خاک شیدای وطن
پیر و عریان شده
و در کوچه های خشک قالی آبادی
نم صورتک سنگلاخ های انفرادی به بار نشسته
و نفس عقده پوش شب های تنهایی شده
و گندمزارهای پر هیجان مهتابی
آفت زاری گرفته
و دل تنهای من خانهء غمزارهای بارانی شده
پس بگذار هزاران بار فریاد زنم
هم پای خاک خوبم
آزادی کجایی؟
+ نوشته شده در جمعه
1388/07/10ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط آراز مهرگان
|
؛تقدیم به قاصدک: که درونش اندکی تلاطم دارد؛
خدایا مهلقای درونش اندکی خاطر آشفته دارد
خدایا زنبق پوش آیه های مهربانی اش جرعه ای طعم غم دارد
خدایا وسعت پروازش دگر آن رنگین موج را ندارد
خدایا دلش دگر آن سودای پرواز را ندارد
خدایا کلبهء حصیری آرزوهایش چندی است که آشیانهء بادبادک بازی های بی روزن روزگار شده
و تار و پود چشمان سرخش پناهگاه نوشتارهای دلزدهء غریبه ای گمنام شده
خدایا پس به گمنامی آن غریبه
به دلواپسی آن دلواپس
تاب و توانش ده
خدایا در این روزگاران که نه قلم به رسم رفاقت می رقصد
و نه چشم از سوی معرفت می چرخد
و نه آدمیان در کلام هم بی آلایش اند
و نه باران از سر شوق دل خالی می نماید
تو خویش قاصدک را در خوابی رنگین در مهدی رویایی در قنوت آسمان محافظ باش
نه از جان بلکه از دل و روح و تن
و گلنوش شبش باش و آلالهء بال و پرش باش و غزلوارهء عمرش باش.
خدایا سبوی محبت خود را تا توانی خالی نما بر چشمان او تا چشمانش اشعهء پاک پرواز را حس کنند.
خدایا او را مرنجان
خدایا او را طاقت بسیار ده تا به دل نگیرد سختی های روزگار را
خدایا بی نهایت هوادارش باش
خدایا هویدا نگهدارش باش.
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/07/05ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط آراز مهرگان
|